جن بوداده

دوشینه در بیت والده عیال و بر خوان جود ایشان حلقه بودیم، و همشیره عیال از حالت خفگی و آل که نیمه شب گذشته‌ به او دست داده بود ذکر می‌کرد، و اینکه در خواب دیده جماعت جنّیان او را آزار می‌رسانند. خانوم‌جان (مادربزرگ) بر‌آشفتند که: "از تو بعید است، دختر امروزی با این همه سواد و کمالات، حرف‌های خاله باجی‌های 100 سال پیش را بزنی، محض احتیاط یک قیچی زیر بالشت بگذار و آسوده بخواب"!!!

همگی (من‌جمله خود ایشان) به این تناقض در کلام خندیدیم و موضوع را جدی نگرفتیم، تا امروز که من در قهوه‌خانه حس کردم این تداخل باور، چه ریشه درازی دارد در اندیشه ما و چه تیشه‌ای زده بر آبروی جماعت سیاست پیشه‌ما!  

اسدالله خان نقاش‌باشی (صاحب دکان رنگ فروشی گذر) که به تفاسیر و تأویل‌های سیاسی موشکافانه شهره است (آنهمه که بزرگان اهل فضل در نشست‌های فرهنگی،هنری پا‌منقلی، او را سیاست السلطنه می‌خوانند) صدر مصطبه قهوه‌خانه نشسته بود و  محکم و قاطع می‌گفت: "بله آقا، بریتانیای خبیث از روزی که پا به هند گذاشت، با ایشان معامه‌ای پر سود کرد که جادو از شما، قشون از ما! و اینطور دنیا را گرفت!"

غرق در بهت و ناباوری از شنیدن چنین اراجیفی از چنان مرد شریفی، منتظر داوری بودم از یکی از صاحب منصبان که برآشوبد و بحث را از خرافات بروبد، که میز ممّد (آخوند مکتبخانه چوب الف)  گفت: "نه آقا نفرمائید، هندی ها خودشان می‌آیند از امثال این رجیم‌جنّی ما درس جادو و جنبل می‌گیرند، از شما چه پنهان سال پیش مکتبخانه را نحوست گرفته بود، بچه‌های مردم آبله می‌گرفتند و بعضی هم کچل می‌شدند، هرچه به حکیم گفتیم افاقه نکرد تا دست به دامان این آقا شدیم، دستوری داد و نحس را قرین سعد کرد!"

 آَشفته از این خزعبلات پرسیدم: "چه دستوری؟!" به نشان ذکاوت چشم تنگ کرد و گفت: "خوب اگر خاطرم باشد معجونی ساختیم از دمکرده نخاع میمون سیامی، مهره چهارم کروکودیل سیستانی، عصاره مغز خر سه‌ساله یمانی، جگرسپید عقرب نابالغ کاشانی، طحال خارخاسک همدانی، بزاق کرم فلفل زنجانی ..." میان کلامش دویدم: "ای آقا..." که صدای آرام و جدّی و لرزان اوس نعمت نانوای کم صحبت، سخنم را قطع و توجه همه را جلب کرد: "آقا جان این مرد بااجنّه ارتباط دارد، به جن که کافر نیستید؟! کتاب خدا هم اسمش را گفته!".

عرض کردم: "اوس نعمت کلام شما متین، امّا من فکر نمی‌کنم اجنّه ..." خیلی کلافه بودم، عرصه چنان بر من تنگ شده بود، که به ذهنم رسید با فلسفه و منطق نمی‌توان با این جماعت وارد بحث شد و این گره تنها به کف پرکفایت علمای دینی باز می‌شود.

بالاخره دین ما بالنّسبه مترقّی‌ست، توفیر دارد با اعتقادات قبایل گومبا گومبا! دینی‌ست که احکام تجارت دارد، احکام حقوقی دارد، احکام بهداشتی دارد، گیرم بعضی احکامش کمی بوی کهنه‌گی گرفته باشد.

به زبانم آمد که بگویم برسیم خدمت روحانی مسجد حاج آقا سخن‌شناس، که آقای دوزدوزانی (بزاز گذر) ، قند نیمه‌تر کنج لب را به جرعه ای چای فرو داد و گفت: "مدتی بود صبح که حمّام می‌رفتم صدایشان را میشنیدم، ضعیفه گفت بروم پیش رجیم، امّا من از حاج آقا هم پرسیدم راجع به موضوع، ایشان نظر مساعدی نداشتند به رجیم!".

از این مژده فتح عقلانیت هنوز قند در دلم آب نشده بود که ادامه داد: "شکر خدا حاج آقا چند دعا یادم دادند و فرمودند اگر این بار اجّنه مزاحمتی ایجاد کردند بخوان، انشالله می‌روند رد کارشان!"

عرض کردم: "آقایان، عصر عصر دیپلماسی‌ست، عصر انفجار اطلاعات است، این چشم آبی ها کم بودند، بادامی ها هم آمده‌اند تا دنیا را با علم و سیاست بالا بکشند، آنوقت من و شما نشسته‌ایم شر و ور می‌بافیم!"

 

  اسدالله خان با ژستی مترقّی و طلبکارانه گفت: "بله باید هم دنیا را بالا بکشند، چون من و شما باطل السحر نمی‌دانیم، چون واقف نیستیم به علوم ماوراءالطبیعه، چون اهل ریاضت نیستیم مثل این مرتاض های هندی! از بس تن پروریم!"

غرق در خشم  بودم که چشمم افتاد به کنج قهوه‌خانه، در تاریک و روشن، سایه موجودی کوتاه قد و پشمالو را دیدم که به من دهن کجی میکرد!

/ 7 نظر / 37 بازدید
ادیتور

آقا ما پول خودمون رو حلال میکنیم، من باب ادیتوری عرض میکنم [چشمک] حالا که فکر میکنم انگار منم این روزا یک چیزایی میبینم، حالا از مد شدن بلای توهمه یا از اضافه کاری از ما بهترون، نمیدونم !!!

ادیب الممالک

ممنونم از زحمتی که میکشی (با اینکه کمی گران فروشی) [لبخند] ذکری یادتان میدهم تا به امید خدا مزاحمتان نشوند. روزی 100 بار بفرمائید : من نه منم نه من منم اگر با خلوص نیت باشد جواب می گیرید

ممدسن

سلام از اینکه به وبلاگ من سر زدی خیلی ممنون خیلی قلم قشنگی داری. مطالبت خیلی زیبا و پرمحتواست. حتما بازم بهت سر میزنم. موفق باشی

be cheshme khodet didi.....

مجتبی

سلام رضا جان خسته نباشی واقعاً زدی تو هدف. کلاً مردم از این چیزا خوششون میاد. جالب اینجاست که این موارد هم مثل جهل تو قسمت تاریک انسانها حکومت میکنه.

امیر عباس

اسید رضا از تو چه پنهون بین خودمون باشه .پریشب سراغ منم اومد.خوب منم که خودت می دونی کلاَ اعتقادی به این چیزا ندارم واسه همین یه حمد و هفت تا قل هو اله گفتم و یه فوت به همه جای تختم کردم و با خیال راحت خوایبدم.

فرید

خوب نوشتی گرچه مرز زمانه ها از دستت در رفت اما شاید دوست داشتی به قید این کار را بکنی که بد همنشد به خیالم به قول خودت بلاگ است دیگر اما تصویر پایانی کار فوق العاده است تعلیق شوخ-مندانه ای (!) است و البت که مرزی بین زمان تو و زمان اخیر نباشد که حلقه ای مشابه در همین سفره خانه اشکوب نیمم عقد می بندد حول ما هر روز