اسم اعظم "دموکراسی"

جامع التواریخ نویسی از خامه‌ی عنبرشامه‌ی(!) بنده سراسر تقصیر، (آسدرضامیرزا) ساخته نیست اما ذکر خلاصه ای تاریخی برای بیان منظور این حکایت ضروریست:

در گذرگاه تاریخ داشتیم شلنگ تخته‌مان را می‌انداختیم و ارباب و رعیت دور هم بودیم و زندگیمان را می‌کردیم که رضا‌شاه گردن کلفتی بی دَقّ‌الباب، از در تاریخ درآمد و تمبان از پایمان کند و شلوار به پایمان کرد و بروکراسی و دم و دستگاه و ... که ما را مدرن کند و مترقی!

انصافاً تلاش مذبوحانه نامبرده، روی همه چیزمان از جشن و عزایمان تا سُفره و اجابت مزاجمان اثر گذاشت، امّا مدرن که نشدیم هیچ، معجونی شدیم با نمک از تداخل ناهمگون سنت و مدرنیته، هالیوود و تعزیه، شکیرا و عهدیه!

حِمار نجیبمان را که هنوز به سرعت و سایر فضایل و برکاتش قانع بودیم و برنامه‌ای برای ارتقایش نداشتیم، از زیر پایمان کشیدند و ‌بیتل‌سوارمان کردند! بعد به هم گفتیم: "مرتیکه خرسوار(!) گوسفندهاش رو فروخته ماشین خریده!". خوب صد البته بعضی‌ها زودتر و بعضی دیگر دیر‌تر، همه‌مان همین کار را کرده بودیم(!) گفتن نداشت.

از دنیای بیرون باخبر شدیم و دیدیم در غفلت ما آنچنان به جلو تاخته‌اند که دیگر خیال رسیدن به آنها را هم از سر بدر کردیم!

این شد که به بازکسب(!) فضایلی پرداختیم که آنها قبلاً کسب کرده بودند، خریدار ابزاری شدیم که آنها ساخته بودند، بازگوی حقایقی شدیم که آنها قبلاً کشف کرده بودند، به اینها بسنده کردیم و با افتخارات آنان به هم فخر فروختیم!

اینگونه بود که مشّاطه قضا ژیگولمان کرد! همه چیزمان حتی فکر کردنمان هم شد مطابق مُد روز آنها!  یک‌روز می‌خواستیم با انقلابی‌گری و به روش چریکی دنیا را متحول کنیم، دیگر روز کاتولیک‌تر از پاپ اعظم در مقابل سیلی دژخیم آنروی صورتمان را نشان می‌دادیم که تمدنمان را به رخ بکشیم!

خوب! آموخته بودیم که آزموده را دوباره آزمودن خطاست و تا آنجا که بهره‌گیری از تجارب دیگران بود، البته اشکالی نداشت، مشکلات از آنجا شروع شد که کپی‌ها را جابجا و نابجا استفاده ‌کردیم!

از سویی پلیس‌مان به بازار آزاد و کاپیتالسم و درآمدزایی معتقد شد و به صورت بنگاه خصوصی در روز روشن جریمه‌های رانندگی را نقداً طلب کرد، از دیگر سو بازار‌مان به‌صورت کاملاً سوسیالیستی و بر مبنای مالکیت دولتی (یا وابستگان به دولت) اداره شد!

امّا از حکایات گذر خودمان دور نیفیتم؛

 دیروز عصر در قهوه‌خانه کاهو در سکنجبین می‌زدیم و همراه صاحب منصبان گذر مشغول تحلیل وقایع اتفاقیه بودیم، که ناگهان احساس کردم کلمه دموکراسی اسم اعظم بحث متفکران قهوه‌خانه نشین این‌روزهاست!

به رسم روحیه موروثی از حضرت پدر، به مخالفت و قلقلک تعصبات اهل فضل حاضر در قهوه‌خانه تحریک شدم، روبه یکی از حضار متمدن و روشنفکر عرض کردم: "آقا اگر رضاشاه خائن نظر‌سنجی می‌کرد و دموکرات بود که حضرتعالی حاضر نمی‌شدی تنبان از پای بیرون کنی و کراوات بزنی و از خزینه دل بکنی و حمام بسازی و ... آن ملعون که هیچ کاری را دموکراتیک نکرد! پس لابد دموکراسی، ملزومات و مقدماتی دارد که در همه‌جا و همه وقت و برای همه‌کس مطلوب مطلق نباشد!"

چشم شهلایتان روز بد نبیند! جماعت روشن اندیش چنان بر‌آشفتند و بر مسکین تاختند که انگار در جمع مومنین آنهم صلاة ظهر جمعه، وسط صحن مسجد جامع، عربی رقصیده باشم!

هرچند از هرکرانه آماج تیر سخنان گزنده دوستان شده بودم، امّا مقصود حاصل شده بود و به وظیفه تاریخی-موروثی خود دست یافته بودم، ایجاد شک! در یک اعتقاد ناپخته و راسخ.

بقول دوست لُری "کِرمُم نِِشت"

 

/ 6 نظر / 11 بازدید

love it.

ادیتور

آقا باید مراقب بود هر جایی و تو هر جمعی کرم نهشت یا به قول خودمون کُخ نریخت, خلاصه تحمل جمع رو هم باید سنجید!

صدف

خیلی خیلی لایک رضا جون :)

فرید

جند نکته طنز و طربی که میان قصه ی گاه جدی گاه حتا تلخ جریان دارد خیلی به جا و درست است مثال می آورم چندی: هالیوود و تعزیه، شکیرا و عهدیه! انگار در جمع مومنین آنهم صلاة ظهر جمعه، وسط صحن مسجد جامع، عربی رقصیده باشم! یا حتا بقول دوست لُری "کِرمُم نِِشت!" بعد دو نکته نوشتاری یکی اینکه "ی" های به جای همزه ی بالای "ه" آخر را بگذار چون اضافات و صفت های تو گاه خارق عادت است و باید مطمئن باشد آدمی که اینرا به آن وصل کند و یا جدا بخواند بعد هم "!" را میان جمله برای تاکید و تعجب که اضافه می کنی توی پرانتز بگذار خواننده خیال می کند جمله تمام شده در صورتی که تو تاکید را بر روی یکی واژه یا عبارت گذارده ای دیگر هم اینکه آن واقعیاتی که ابتدا گفتی به زمان قصه تو که در حال روایت می شود نمی خورد من هنوز بیم آن می برم که این زیبایی و دو پهلویی و قصه گویی به ژورنالیسم سطحی ناگهان فروکاهد از بس که تو آکنده ای از حرف ناگفته آخر هم با این عمر کوتاه که بلاگ تو دارد خوانندگانت فراوانند و این اقبال بلندی است که از کیفیت متن و روشی که برگزیده ای نشات می گیرد ت

امیر

البت من خودم از ساز مخالف زدن خوشم میاد . دمت گرم. ولی اون خدا بیامرز رو هم اینجوری نبر زیر سوال بالاخره کم کسی نبوده تو این مملکت

امیر عباس

بسیار جالب بود اسید رضا مثل همیشه