اندر حکایات چوپان‌ قریه دولت آباد

اهالی هیچ کوی و برزنی، این‌قدر به شنیدن فریاد "آآآی دُزززد" و "آآآی گُرگ" عادت ندارند، که اهالی محترم و صبور گذر ما!

چنان آرام و مطمئن سرمی‌گردانند، گویی نوزادی لالایی مادر را در بستر ناز نیوش می‌کند. وقتی چوپان روستای دولت‌آباد (از روستاهای نزدیک) هر چند یکبار سر‌آسیمه و پیراهن دریده میان بازار می‌دود و برای نجات گوسپندان خود از مردمان طلب یاری می‌کند، جز کودکان (که به دنبال او می‌دوند و به مسخره با او همنوا میشوند) دیگران را هیچ التفاطی به ضجّه‌های او نیست!

این چوپان‌ ما مثل آن چوپانهای مَعلوم‌الحال دروغگو نیست که از باب مردم‌آزاری چنین نوای بی‌نوایی سر دهد و البته بدیهی‌ست که گرگی هم در کار نیست در کنار این شهر شلوغ!

این را به حساب کم‌هوشی، جن‌زدگی و یا ابتلا به پارانویای مزمن چوپان روستائی هم نگذارید، که او اسباب کار را می‌شناسد و در پس این حرکت (در ظاهر) نابخردانه، پیچش مویی را می‌بیند.

باقی قصه را چه‌بسا حدس زده‌‌باشید (که از ذهن پُربار و هوش‌سرشار شماست و صَد‌البته از مواهب همسایگی باما)؛

گزمه و اذنابش به همراهی چوپان به دکان یکی از تجّار سرشناس رفته، تصفیه حسابی می‌کنند، تلکه‌ای می‌ستانند و گاه گوش مالی و زَهره چشمی می‌گیرند که بله... این بلا قطعاً از چشم تنگ شماست! از تنبان گشاد شماست! و فریاد سر می‌دهند که بازاریان چه نشسته‌اید که این خائن بلای جان شماست! بعد او را به عَدلیه می‌بَرند و حکمی می‌بُرند، تا بالاخره چرخ دستگاه قضا هم به هرزه نگردد!

القصه، امروز صبح به سیاق روزمره سَری در حساب و دستی در چُرتکه داشتم که صدای چوب و فلک هشیارم کرد، تاریخ در حال تکرار و کوزه گر در کوزه افتاده بود و تشت رسوایی چوپان به تَلَنگُر همپالگیهایش، به زمین!

این حکایت همیشه تکرار، تا اینجای کار از منطق پیچیده هم گذریان دور نیست، امّا عجیب آنکه که هر بار، هنوز این یکی در حال فلک شدن است، دو سه چوپان دیگر به میان بازار می‌دوند و فریاد می‌دهند که "آآآی دُزززد" (حتّی چوپان‌های قبلی!)

جماعتی غریبند این اهالی روستای دولت آباد!

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
امیر

روسفیدی چوبان دروغگوی قصه ها

ادیتور

حرفی دیگه ای نیست. فقط اینکه قشنگ و شیوا بود!

علیرضا محز

مثل همیشه شیوا

it was more than my limitted brain capacity!

فرید

حرف دیگه ای مطمئنا هست راستش به لحاظ ساختاری دچار شکست میشی و می پری از زمان و مکان نمی دونم می خواستم بگم بد شده یه جاهایی و از سر وظیفه نوشتی اما راستش دوست داشتمش آخرش حس خوبی بود اینکه انگار احساس کردم این بار یه خلوتی گوشه یه بازارچه توی یه قهوه خونه راوی ما در خنکای سایبانی تو دل مرداد نشسته یه داستان کوچیک هم از یه قیل و قال میگه پس این شکست کلامی رو بپا اما این که خوب بود خداوکیلی

آسدعلی

آسد رضا جان یعنی شما میگی هیچ دزد و گرگی در کار نیست خدایا توبه یعنی این همه سال که ای چوپون ما هی داد زده آی دزد و آی گرگ هیچ خبری نبوده اون بنده خدا چوپون ده خودش هم از ترس ای دزد و گرگا مریض شده او وقت شما می گی گرگی نیست