سیاست ورزی اهالی گذر (از ماشالله آنها تا انشالله ما!)

هن هن کنان داخل حجره دوید و کُنجی خزید. جوانک لاغر بود و عینکی. از نفس افتاده بود و انگار مرغکی از قفس پریده، تپیده و جان به لب رسیده، پشت چارپایه انتهای حجره ایستاد. با نگاهی مضطرب مرا وَرانداز می‌کرد، نگاه آرامم را که دید به لبخندی لب از لب باز کرد: "حاج آقا ببخشید! سلام!"  

گفتم: "سسسس بشین" مودب و متین چمباتمه زد و مخفی شد پشت دخل روی زمین.

 هیکل درشت حاجی تهرونی (یا به لفظ خودش تهلونی) با عجله، چپید در حجره : "سام علک آسدرضا نَییدیش؟" گفتم: "کیو!؟" گفت: "یکی اَ این فُلصت طَلبا عِِین هونه گونجیشک از دَسّم جَست پِدَسّگِ بی ناموسِ آشوبگر"   گفتم: "سرم به کارم بود حاجی، تو هم انقدر حرص مملکتو نخور، ولشون کن، فکر خودت باش!" گفت:"گور پدر مملکت، این بی ناموسا می خوان زبونم لال اعلا حَلضَتو سَرنگون کونن! میونی که! چال تا کتاف خوندن، صدقه سری حَلضت دوتا فَرنگ لفتن، فک می‌کونن دیگه همه چی تمومن!" زنجیرشو پیچید دور دستشو ادامه داد: " یه مُش اُبنه ای مشلوطه چیِِ بی دینن، به ولای علی سلشونو نکوفیم تو دیفال مرد نیستیم"

بیرون که رفت دنبالش رفتم و نگاهی به گذر انداختم، برگشتم داخل و گفتم: "بیا بیرون جوون" آروم پرسید: "رفتن؟!" گفتم: "آره بیا بیرون"

نگاهی سرشار از قدردانی به من کرد و گفت: "خداحافظ" و منتظر جوابم نشد و دوید.

به رسم معهود، بعد از اتمام هر بگیر و ببندی، گذر نفس راحتی می‌کشید و کسبه فراغتی می‌یافتند برای تحلیل و تفسیر و گهگاه نیش و کنایتی!

اسدالله خان پشت‌بند آخرین قزاق و امنیه‌چی از حجره بیرون جست و نگاه حیرت‌زده اش رو سمت من چرخوند که: "دیدی؟! اینا رحم و مروت ندارنا... ماشالله تزار روس چی می‌ده اینا می‌خورن که اِنقدر می‌شن!؟" زیر لب گفتم "هلاهل انشالله!" شنید و گفت: "والا حرامه آسدرضا، شما که متدینّی چرا؟ نشنیدی حاج آقا فضل‌الله نوری فتوا داده به حرمت قانون و مشروطه!" گفتم: "خوب آخوند خراسانی و علمای نجف هم فتوی دادن به وجوبش!" گفت: "حاج فضل اله مرجع است، مورد عنایت مردم و دربار و سفرای روس و انگلیس است، چه قیاسی می‌کنی با آخوندک خراسانی آسمون جل جُلنبر!؟ نشنیدی حاجی رساله نوشته در حرام بودن مشروطه و آن را فتنه خوانده، آخر الزمان شده آقا به خدا!  این مدارس جدیده‌ی خلاف شرع کم بود، دَم از تحصیل دخترها هم می‌زنند، حرف نزدیم، حالا هوس قانون کردن که درست کنن مثل کلاه بزارن سر مملکت تا لابد شخص محمدعلی شاه و علما به مردم یک لا‌قبا جواب پس بدهند! سنگ بند نمی‌شود روی سنگ!"

عبور سید کریم پدر زهره، نطق اسدلله‌خان رو برید، سیّد دلخسته زیر لب چیزی می‌گفت، حس کردم می‌خواند:

درمملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

باز زیر لب گفتم: "انشالله!"

 

/ 6 نظر / 24 بازدید
آلما

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كار فروبسته ما بگشاين

ادیتور

انشاالله!

فرید

تاریخ این مملکت شابلون است انگار خوب نوشتی سید مراقبت کن از خودت تا بعد

احمد

آسید جان سلام جالب بود موفق باشی و انشاء ا.. همینطور نوشتن را ادامه بدی ارادتمندت احمد

صدف

مثل همیشه دوست داشتم رضا جون :)

شاندل

پیراهنی کزو آید بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند ادرس چارپایه رو نده سید .... دفعه بعدی هم هست....