اندر حکایت آثار دوران حکومت رجب‌بیگ (لعنت الله علیه)

 
پُک عمیقی به چُپق بزرگش زد و در حالی که صدای برخورد نعلبکی و استکان کمرباریک چای، لرزش دستان چروکیده‌اش را لو می‌داد، زیر لب نالید: استغفرالله...
برجسته شدن رگ کنج پیشانی و پَرش چشم گودرفته روی صورت استخوانیَش، غالباً خبر از یک چیز می‌داد: کودکان بازیگوش کوی، باز کبلائی پیر را آزرده بودند.

این پاورقی را بگویم که؛ خدا نکند شیطانهای کوچک کوی و برزنی، نقطه ضعفی را بَر کسی گمان ببرند. خاطر دارم دبیری داشتیم که از  گوجه بیزار بود و خدا می‌داند چندبار وقتی خسته به خانه رسیده بود و کیفش را گشوده بود، گوجه له شده‌ای در آن یافته بود!.
 و یا حاجی بادمجان! مسگر اصفهانی که در ولیمه حاجی شدنش، کودکان صابون به دل زده را در حسرت کباب و ران‌مرغ گذاشته بود و به اقتصاد، خورشت بادمجان در خندق بلایشان ریخته بود، سالهای سال به عقوبتی گرفتار آمده بود که به محض ظاهر شدن در گذر برایش می‌خواندند: حاجی بادمجون افتاد تو فنجون!  

اما حکایت کبلائی حسین از سیاقی دیگر بود، نَقل مسخره کردن و اِکراه از یک میوه و سبزی نبود، راز دل او درد ظلم بود و اسم رمز طفلکان برای آزار او، "رجب‌بیگ"، که تا می‌شنید حالش دگرگون می‌شد و دیوانه‌وار آتش‌پاره‌های بی‌مروّت را دنبال می‌کرد و حتی یکبار چنان دوید که نقش زمین شد و  کارش به مریض‌خانه افتاد.

می‌گویند رجب‌، نام گردنه‌گیری بوده‌است که شبی در بیابان بار طلای خان از خدا بی خبر را (که به شهری دیگر می‌فرستاد) به یغما برده‌بود و از مال او قشونی از جوانان یاغی را تدارک دیده و با قُلدری خان‌و‌مانِ خان را تصاحب، و او را از آن رانده بود.

پس از آن نوکران رجب، مردان ولایت را کشته و یا به اسیری برده بودند و به زنان و دختران، آنچه نباید کرده‌ بودند. تا اینجای ماجرا می‌شود فهمید کبلائی که درآن روزگار طفلی بوده و قتل پدر را به خاطر دارد، چرا از شنیدن این نام، برمی‌آشفت.

امّا رجب، با وجود سفاکی و خونخواری، مجدّانه بر مَرامی ابرام داشته و حسب آن، فرمانهای غریبی بر مردم بی‌نوا می‌رانده، چنانکه نقش آن تا همین چند‌سال پیش، به جد و هزل، در خاطر کودکان آنروز و پیران امروز مانده بود.

   فی‌المثل امر کرده‌بود "بر همگان واجب است مراقبت نمایند اجابت مزاج تنها پس از نیمه‌شب و قبل از طلوع آفتاب صورت پذیرد"! مواجب بگیرانی نیز گمارده بود تا سحرگاهان درب مبال‌ها را قفل بزنند و تا نیمه‌شب گره از کار فرو بسته اهالی نگشایند! و هَم ناظرینی، که کنج خرابه‌ها را سَرک بکشند، مبادا شیرِپاک خورده‌ای تخطی از قانون کند و در خفا، دفن گنج قارون کند!

مثل هر قانونی البته، (که بودنش به از هرج و مرج است) این دستور هم فوایدی داشت، که علمای جیره‌خور رجب، آنها را تبلیغ می‌کردند. مِن‌جمله؛ چون جماعت همیشه در حال اضطرار بودند، سخن‌ها کوتاه شده‌بود و مذاکرات و معاملات فوراً به نتیجه می‌رسید. در بازار کسی حال و حوصله چانه زدن نداشت و در کوچه ها اهالی دِل و دماغی برای کش دادن احوالپرسی نداشتند. پس علما استدلال می‌کردند که این قانون از باب جلوگیری از اتلاف وقت بشر تنظیم شده و علاوه بر لطایف معنوی، ابنای آدم را به سر منزل مقصود می‌رساند فی‌الفور!

تصور فرمائید رنگ و روی زرد مردم را و دستان چسبیده بر موضع‌ و پاهای مثال قیچی‌ جمع شده‌شان را، که البته علما می‌فرمودند این سیاق ایستادن، انسانها را نجیب‌تر به نظر می‌رساند و در نتیجه باعث بهبود مناسبات اجتماعی در دراز مدت می‌شود!

فرزندان آدم خصلت با نَمَکی دارند که؛ نه تنها ظلمی که به دیگران می‌کنند را در دراز مدت تأویل به خدمت می‌کنند، بلکه وقتی گریزی نیست، ظلمی که به خودشان می‌شود را نیز بهترین توجیه ‌گر‌ند!
مثلا هم ولایتی‌های کبلائی، که گاه زیر فشار بی‌امان مثانه و روده، در خانه و میخانه و حتی کف بازار، عنان از کفشان می‌رفت و محتویاتشان (البته بی‌موقع و بد‌موضع!) نقش زمین می‌شد، می‌اندیشیدند کجای دنیا این همه آزادی هست؟! درست که رجب در ظاهر به ما ستم می‌کند امّا هیچ جای دنیا نیست که شما تا اراده کردید (حتی روی فرش خانه مردم) به راحتی اجابت مزاج کنید! کافیست رشوه گماشته‌گان رجب را بدهید تا روی سر وزیر اعظم نیز راحت شوید! البت طبیعیست در روزگاری که درب موال‌ها قفل است، عُرف را هم حَرج چَندی بر چنین افعال گَندی(!) نیست.

برگردیم به قهوه‌خانه و نزد کبلائی‌حسین درد کشیده خودمان، که دیگر داشت آرام می‌شد و نشئه از اثر گل گاوزبان و سنبل الطیب آمیز‌نقی، به پشتی لمیده بود.

داشتم عرض می‌کردم، "کبلائی حساس شوی بدتر می‌کنند این دُم بریده‌ها"، که پاسخ دندان شکنش غرق در حیرتم کرد:

-" آسدرضا مشکل من حساسیت به این اسم نیست! تو الان صد بار بگو رجب‌بیگ، اگر مثل الان، گلاب به رویتان تازه موال رفته‌باشم که مشکلی نیست، امّا وقتی بی‌محابا فریاد می‌زنند مجبورم سرآسیمه و آَشفته به سمت مَوال بدوم! من می‌دوم و آنها از ترس فرار می‌کنند زبان بسته‌ها"!

تازه دریافتم، از همه مظالم آن ملعون هم رها شود کبلائی ما، از این یکی تا آخر عمر خلاصی نخواهد یافت پیرمرد!

آمیز نقی زیر لب گفت: "خدا همه‌مان را عاقبت به خیر کند".

 

  

/ 9 نظر / 33 بازدید
امیر عباس

مثل همیشه بسیار زیبا

فرید

باریکلا به تو دستت درد نکنه خیلی خوب بود همه چی درست و درد پشت این داستان چیز غریبی بود و هم قریب که همه ما شرطی شده ایم

فرید

باریکلا به تو دستت درد نکنه خیلی خوب بود همه چی درست و درد پشت این داستان چیز غریبی بود و هم قریب که همه ما شرطی شده ایم

it is so true that made me laugh[لبخند]

پریسا

رضا جان ، فوق العاده بود

سارا

عالی بود ممنون

Roya

I read it again this time it did not make me laygh at all. it is a .sad truth Thank you again.

مهرداد

اینا رو خودت نوشتی ؟ ببین ما به کی کل ادبی انداختیم !!

آناهيتا

سلام آسد رضا ميرزا! با اجازه مي خوام يادداشتتو براي چند دوستم اي ميل كنم (با ذكر منبع)[زبان][زبان][زبان]اجازه هست؟