قهوه خانه گذر

بی‌تردید گل سرسبد دکان‌های هر بازار و گذر، قهوه‌خانه است و گذر ما از این حیث از بهترین‌ها‌ست. قهوه‌خانه نقال‌نَقی‌نُقل‌آبادی ما را اگر رونق و بساطی جز چاردیواری کاهگلی مزین به نقاشی‌های قهوه‌خانه‌ای و  گلدانها و قوری های ‌گلدار و استکان‌های کمرباریک و کوزه‌های خُنک آب نیست، اما آنرا آنیست که با همه قهوه‌خانه‌ها توفیر دارد، چرا؟

شاید چون آنجا نه به کار بگومگوی اهل دنیا می‌آید و نه تَنذیر و تَبشیر اهل عقبا، نه محل چُرت چُرتی هاست و نه قمارگاه رندان بازاری. به برکت نَفَس حق و صفای باطن و سِرّ ضَمیر صاحب و قهوه‌چی و نقالش آمیزنقی (یا همان نقال‌نَقی ‌نُقل‌آبادی) تکه‌ایست از بهشت انگار.

در این بیست و چند سال گذشته، هرکس پا به آنجا گذاشته، پشت در قهوه‌خانه کینه و خستگی‌ها را مثل کفش کَنده و با خوردن چای دارچین و گاهی هم جوشانده های خوش‌عطر و طعم میرزا نقی، مشامش را به بوی خوب لیمو عمانی و زبان را به طعم گل گاو‌زبان و دل را به کلمات جادویی حافظ و سعدی و مولانا سپرده، که مثل آبشاری زلال و آرام به هر مناسبت از کام شیرین نقال بیرون می‌تراود.

هر از چندی که خسته‌دلی از او طلب تفألی کند، آرام به پشت پیشخان بازمیگردد، دستها را با پارچه سفید و تمیز خشک کرده و صورت روشنش، که با ریش خاکستری و پُر آرام‌تر به نظر می‌آید، باز شده و چشمهایش می‌درخشد. از پشت عینک نیمه‌اش کتاب را نگاه می‌کند، اما انگار از حفظ می‌خواند شعرها را (و چه خوب می‌خواند)، آنگاه لب به تعبیری گشوده و حسب الوقت رمزی از ضمیر شعر بیرون می کشد، تا لبخند آرامش بر لب کسان بنشاند.

آمیزنقی را خویشی نیست  و شبهای تنهایی را در اتاق کوچک بالای قهوه‌خانه سر می‌کند. احدی از گذشته او باخبر نیست و هر کسی از ظَن‌خود، با یکی از افسانه‌های اهل محل، آتش کنجکاوی خود را فرو نشانده است.

از بیست و چندی سال پیش که به این گذر آمده، هر بار که یاران و مصاحبان حرفی پیش کشیده‌اند از گذشته، و یا زیرکی قصد زیرزبان‌کشی او را کرده، با طنز شیرین و مَثَل و مَتَل، از قائله سر به سلامت برده و اسرار به گنجینه دل به امانت سپرده‌ست.

به روایتی باد فنا، زن و فرزندش را به یغما برده‌ست و خوش ندارد یاد گذشته کند، بعضی‌ گفته‌اند خان بوده است و به اتفاقی، تارک‌الدنیا شده، برخی نیز ترجیح داده اند گردنه‌گیر قهاری بوده باشد که توبه کرده‌است! اما تنها چیزی که بر راوی روشن است، آمیزنقی از بزرگ بودن و دیده شدن دل خوشی ندارد و همیشه خود را سیاه‌نامه نامیده، هرچند که ابناء زمانه جز نیک سیرتی و مهربانی ازو به خاطر ندارند.

سینه فراخش پر از راز مردم گذر است، ولی انگار حتی این اسرار را در خلوت خود هم مرور نمی‌کند و مثل رودخانه، هر لحظه‌ا‌ش پر از آبی دیگرست.
قانون نانوشته و ناگفته‌ای در دل اهل گذرست که اگر همه درها را بسته و خود را تنها و دلشکسته یافتی، برو قهوه‌خانه و بنشین. فقط بنشین تا خلوت شود و آمیزنقی پرسان احوالت شود، آنوقت سفره دل را باز کن، خواسته‌ای اگر داری بگو، هیچ سئوالی ازتو نمی‌پرسد و تنها به پاسخ می‌اندیشد، وعده روز دیگری می‌دهد و از آن لحظه می‌توانی مطمئن باشی که پیرمرد تا باز نشدن گره تو آرام نخواهد داشت. چه قفلها که از کار مردم نگشوده این پیرمرد! وقتی هم بسراغت می‌آید و از تو طلبِ کاری و یا مالی می‌کند، می‌دانی که از برای دیگریست و نباید سئوالی بپرسی تا برای همیشه از تکرار این اتفاق محروم نشوی!

زیر سایه چنین نازنینی، قهوه‌خانه ما جائیست برای نشستن و گاه از اخبار و احوال زمانه گفتن بی‌ترس از گزمه، خاصه که هر صبح جریده‌ای روی پیشخوان قهوه‌خانه است و بهانه‌ای برای نقل اخباری و شنیدن تفسیری از مردان بازار و رهگذران غالباً گرفتار! گهگاه هم به لغز و اشاره‌ای از آمیزنقی، بحث حاضرین کمال می‌گیرد.

مثلا همین چندی پیش که زبان مدعی یکی از اهل سیاست به نبود فقر در شهر، باز شده بود و هر کس از مشاهدات خود در رد آن، اَدلّه‌ای می‌آورد، شنیدم که آمیزنقی زیر‌زبانی و نگران می‌گفت:

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

/ 3 نظر / 26 بازدید
ادیتور

شیوا و روان! اینجوری پیش بره که کار ما کساد میشه؛ دیگه ادیتی باقی نمیمونه برای ادیتور [چشمک]

امیر

سلام داداش رضا. خوبی؟ مبارکه وبلاگ جدید. قشنگه . ولی یه جوریه که نمیشه نظر گذاشت برا مطلباش. یه جورایی که اگه بخوای نظر بدی باید خودتم بری تو کالبد این فضا و این شخصیت ها و آدم که همیشه حوصله و انگیزه اینجور فشار آوردن ها رو نداره به خودش. راستشو بخوای من اون وبلاگ قدیمیتو بیشتر دوست داشتم . واقعی بود. حالا البته اولشه و هنوز معلوم نیست کار این بلاگت به کجا برسه پس بیشتر از این غر نمیزنم تا ببینیم چی میشه . امیدوارم تو این بلاگت بیشتر از قدیمیه به ما سر بزنی . قربونت [چشمک]

فرید

عمو جان این انتخاب برای پیش بردن منویات شخصی در قالب داستانی تاریخی از ناکجای بی زمان بسیار هوشمندانه بوده و با ظرفیت هایی که در تو میشناسم مرتبط و هماهنگ است به خیال من متن اصیلی پدید آمده که راستش بعید می دانستم ادامه دار باشد اما انگار این قصه سر دراز دارد