تقدیم به ناصرجان حجازی

اسرار آمیزیند، اهالی این گذر.

چه سهل حباب غرور نا‌مردمان را باد می‌کنند و برای هر ناکس هورا می‌کشند، و چه سخت کسی را به دروازه دل راه می دهند

در سُوِید‌ای دل، نیک می‌دانند:

نه‌هر‌که چهره بر‌اَفروخت دلبری داند   نه هر که آینه سازد سکندری داند

هزار نکته باریکتر زِ مو اینجاست          نه هر که سر بتراشد قلندری داند

قوی‌ترین مرد جهان هم باشی، آقای‌گل و بانوی‌بلبل جهان هم بشوی، سرود رَسای ملّی و سُرنای سیمای میلی هم که شبانه روز آذین تصویر اسلومیشنَت‌(!) باشند، همه مدال‌های زرد و سرخ و سپید عالم را هم در گَنجه داشته‌باشی... "تختی"‌شان نمی‌شوی، "پوریای‌ولی‌"شان نیستی!

شاید غرق در تشویقت کنند، اسب مُرادت بِرانند، ستاره هفت آسمانَت بخوانند امّا به این آسانی "پهلوان‌َت" نمی‌دانند!

راه و رسم غریبی دارد پهلوان شدن و ماندن در این دیار.

اینجا به ضربه سنگین هوک‌چپ اسطوره نمی‌شوی، اینجا گاهی برای شکست خوردن مردانه و جانانه‌ات از کشتی گیر رقیب، یگانه می‌شوی، آنگاه که هم‌گذری‌هایت می‌دانند دست نامردی به پای آسیب‌دیده حریف نمی‌زنی. وقتی که می‌دانند پشت‌پا به جیفه کثیف گردن‌کلفتان روزگار می‌زنی! وقتی در ناصیه‌ات می‌خوانند نوچه نیستی! نوچه هیچکس نیستی و نمی‌شوی...

ناصر‌خان ما سالها بود ناصرخان بود. نوچه نبود، قهرمان بود،

امّا دیرزمانی نبود که پهلوان ما شده بود، ناصر‌جان ما شده بود، که مثل عقابی سرافراز به آسمان دل مردم پرواز کرد

/ 0 نظر / 20 بازدید